گاهی برای خواندن یک شعر لازم است روزی سه بار انجمنم را عوض کنم
از هر سه انجمنی که در آن شعر خوانده ام آن گه مسیر آمدنم را عوض کنم
در راه اگر به خانه ی یک دوست سر زدم باز شکل در زنم را عوض کنم
وقتی چمن رسیده بدین جای شعر من باید که قیچی چمنم را عوض کنم
پیراهنی به غیر غزل نیست در برم گفتی که جامه ی کهنم را عوض کنم
دستی به جام باده ودستی به زلف یار پس من چگونه پیرهنم را عوض کنم
شعرم اگر به ذوق تو باید عوض شود باید تمام آنچه منم را عوض کنم
دیگر زمانه شاهد ابیات زیر نیست وقتی که شیوه ی کهنم را عوض کنم
مرگا به من که با پر طاووس عالمی یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم
وقتی چراغ مه شکنم را شکسته اند باید چراغ مه شکنم را عوض کنم
عمری به راه نوبت ماشین نشسته ام امروز می روم لگنم را عوض کنم
تا شاید اتفاق نیفتد از این به بعد روزی هزار بار تنم را عوض کنم
با من برادران زنم خوب نیستند باید برادران زنم را عوض کنم
دارد قطار عمر کجا می برد مرا یا رب عنایتی که قطار عمرم را عوض کنم
استاد : جوادی
اگر باران نمی بارید هیچگاه بغض آسمان شکسته نمیشد!
اگر زیر باران قدم نمیزدم ، هیچگاه دلم از دردها خالی نمیشد!
اگر گریه نمیکردم هیچگاه قلبم از غم و غصه ها رها نمیشد!
اگر با تو نبودم هیچگاه نفس کشیدنهایم تکرار نمیشد!
حالا که با تو هستم ، گهگاهی نیز حس میکنم بی تو هستم،
تو در کنارم نیستی و من خسته هستم!
خسته از زندگی ، خسته از این راه عاشقی!
اگر پاییز نبود ، بهاری نیز در راه نبود !
تو بهاری هستی در پاییز سرد زندگی ام!
تو تنها شکوفه ای هستی در تک درخت باغ زندگی ام!
اگر قلب تو نبود ، حال من از پریشانی گرفته بود ،
غصه های دلم فراموش نشدنی بود!
اگر صدای تو آرامم نمیکرد ، عشق تو خوشحالم نمیکرد ،
سرنوشت به ادامه زندگی امیدوارم نمیکرد !
حالا که باران می بارد ، از دلتنگی تو گریه میکنم تا هیچ چیز جز عشق تو،
در قلبم نباشد!
نمیخواهم جز تو ، غم و غصه ها نیز به قلبم بیایند ، نمیخواهم جز تو ،
حسرتی در قلبم به جا بماند !
اگر تو برای من نبودی ، هیچگاه به آرزویم نمیرسیدم!
انسان با سه بوسه تکميل مي شود 1-بوسه مادر که با آن پا عرصه خاکي مي گذاري 2- بوسه عشق که يک عمر با ان زندگي مي کني 3- بوسه خاک که با ان پا به عرصه ابديت مي گذاری...
الو سلام منزل خداست؟ اين منم مزاحمي که آشناست هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟
زندگی به مرگ گفت : چرا آمدن تو رفتن من است ؟ چرا خنده ی تو گریه ی من است ؟ مرگ حرفی نزد!!! زندگی دوباره گفت : من با آمدنم خنده می آورم و تو گریه من با بودنم زندگی می بخشم و تو نیستی مرگ ساکت بود زندگی گفت : رابطه ی من و تو چه احمقانه است !!! زنده کجا ، گور کجا ؟ دخمه کجا ، نور کجا ؟
هرگز امید را از کف مده آنگاه که چیز دیگری برای دادن در کف داری. همه چیز در آن لحظه ای به پایان می رسد که قدم های تو باز می ایستد و هراسی به خود راه مده از پذیرفتن این حقیقت که هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد. تنها پیوند میان ما خط نازک همین فاصله است
از فرار ابدیت ناظران عرش، فرشتگان و ملایک تلاش و مبارزات تو را نظاره می کنند، پس قوی باش. تو در تلاش و پیکارت تنها نیستی که در حضور فوجی عظیم به مبارزه ای شریف برخاسته ای
از روزهایت شتابان گذر مکن که در التهاب این شتاب نه تنها نقطه ی سرآغاز خویش که حتی سرمنزل مقصود را گم کنی
برخیز و بی هراس خطر کن ، درهرفرصتی بیاویز وهم بدین سان است که به مفهوم "شجاعت" دست خواهی یافت
کاش میشد با شقایق حرف زد کاش میشد آسمان را لمس کرد کاش میشد مثل یک غنچه شکفت کاش میشد
زندگی را گرم کرد کاش میشد تا بباری مثل ابر کاش میشد سبز باشی چون درخت کاش میشد واژه واژه شعر
شد کاش میشد از قفس آزاد شد کاش میشد عشق را تقسیم کرد کاش میشد عشق را تفسیر کرد کاش میشد
شعر عشقی را سرود کاش میشد از لب دل گل ربود
تا هستم اي رفيق نداني که کيستم روزي به سراغ وقت من آمدي که نيستم
عجب رسمي است بر اين بوم زندگي، که گاهي در لابلاي اين کتاب پر ماجرا، حاشيه هايي است که از متن بر جسته تر ودل انگيزتر است اما نمي دانيم چه علت دارد گاهي به بي توجهي مخاطب، با دست فراموشي به يغما مي رود.
گمان است که حکم ازلي است يا کم لطفي بندگي.
هر چه باشد، هست وبر آن چاره اي نيست، مگر سر تسليم فرود آوردن نگارنده حکايت پر دردي دارد وچشمي لبريز از اشک . او هم رفيق شفيقي از دست داده است که هرگز در دوران بودن به راز حياتش بي اعتنا بود و روزي به سراغ وقت او رفت که براي هميشه او را نيافت.
مگر مي شود در بهار دشتي گلي در شوره زار يافت و انساني در بلنداي اَهرَم، سر پنجه ي جُغد فقر گردد همسايه اي و بيگانه اي حال او را جويا نگردد؟ مگر رسم دلداري دوست کجا کز کرده بود که در ميان انبوه بودن ها، به کنج ويرانه تنهايي کشانده بود تا سنگ گرم تهيدستي بر شکم بندد و با نگاه شاعرانه به اقليم بي کسي سرک کشد.
سالياني در گوشه ي روستايي، پسر دوساله را به آبنبات قناعت، وا داري و غزل شرمساري بسرايي وهمواره شرمنده دستان خالي خويش باشي.
نمي دانم شب يلداي دي ماه چگونه گذشت وآيا در کنار هندوانه ي قاش شده، چه آرزوهايي مرور مي کرد.
گمان اين است، در چنين شب يلدايي که ديگران تفأل به ديوان حافظ داشته اند او آواز خوان آخرين غزل زندگي خويش بوده که انگار در آن شب، غزل رفتن را سروده بود که اجل کم لطفي نکرد و تنگ کُمَيت مرگ را کشيد و تا فراسوي سعادت برد. پس:
اي مرغ سحر عشق زپروانه بياموز کآن سوخته را جان شد وآواز نيامد
اين مدعيان در طلبش بي خبرانند آن را که خبر شدخبري باز نيامد

با غرور بی دلیلت منو آزار نده
به منه خسته و بی حوصله هشدار نده
بزار این سکوت سنگین به شکستن نرسه
به خودت تو بیش از این زحمت اقرار نده
به خدا من خودم رفتنیم
واسه دیگران تو شمعی
واسه من خاموش و غمگین
برای خودی تو دردی
واسه غریبه تسکین
واسه دیگران حقیقت
واسه من عین سرابی
برای همه ستاره
واسه من مثل شهابی
وقت و بی وقت لحظه ها رو به دلم زهر نکن
بیا و این دم آخر صحبت از قهر نکن
بیا و این دم آخر صحبت از قهر نکن
بخدا من خودم رفتنیم
به خدا
به خدا ...

صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو
یا دل ازدیدن تو سیر شود بعدبرو
ای کبوتر به کجا؟ قدر دگر صبر بکن آسمان پای پرت پیر شود بعد برو
نازنینم تو اگر گریه کنی بغض من نیز می شکند
خنده کن عشق زمین گیر شود بعد برو
یک نفر حسرت لبخند تو را میدارد صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو
خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد باش ای نازنین خواب تو تعبیر شود بعد برو ...


اي يار سبز خورشيد چه بي بهانه رفتي
سرخي قلب من را سبزينه کرده رفتي
آن گل که تو نمودي از خون دل سيراب
پژمرده گشته اکنون از آن زمان که رفتي
يــادش بخـــير آن روز لبخنـــد آخــر تــــو
با گونه هاي سرخت خنديدي و تو رفتي
گفتي که در ره ما مرگ است خط آخر
افسوس از اين زمانه مرگ آمد و تو رفتي
چيزي ندارم از تـــو جز پاره هاي عکسي
جز خاطرات اشکم در لحظه اي که رفتي
عطر خوش نسيمت بوي بهشت مي داد
فردوس خاک پا شد از آن زمان که رفتي
دارم هنــــــوز در ياد آن آخـــرين کـــلامت
من مست راه عشقم عاشق شدي و رفتي
پرواز کـــــــن پـرنده بنگر به اوج هســـتي
دل را خــــزان نمودي تـــو چون بهار رفتي
عاشق در اين زمانه دل بستنت هنر نيست
دل را بـــــدان کسي بند ميرد اگر تو رفتي
گفت: از بيم جدايی.
خورشيد،با همه ی درخشندگی در پايان هر روز، ناپديد ميشود و جای خود را به تاريکی ميدهد. ولی آفتاب عشق، جاودانه در آسمان دل ميدرخشد و جان ميبخشد و اين روزی است که شبی به دنبال ندارد.
پرسيدم : عشق چيست؟
گفت : آتشی است .
گفتم: مگر آن را ديده اي؟
گفت: نه در آن سوخته ام.
عشق را با تمام وجود فرياد بزن تا به جهانيان ثابت کنی که تمام مسيرها به سمت مشترک مورد نظر اشغال نمی باشد.
به کوه گفتم: عشق چيست؟
لرزيد.
به ابر گفتم: عشق چيست؟
باريد.
به باد گفتم: عشق چيست؟
وزيد.
به پروانه گفتم: عشق چيست؟
ناليد.
به گل گفتم: عشق چيست؟
پر پر شد.
به انسان گفتم: عشق چيست؟
اشک از ديدگانش جاری شد و گفت: ديوانگيست

يه روز بهم گفت: «ميخوام باهات دوست باشم؛
آخه ميدوني؟من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم
و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلی
تنهام». يه روز ديگه بهم گفت: «ميخوام تا ابد
باهات بمونم؛ آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام».
بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من
هم خيلي تنهام». يه روز ديگه گفت: «ميخوام برم يه
جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه
چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه ميدوني؟ من اينجا
خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم.
فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». يه روز تو نامهش
نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه ميدوني؟
من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و
زيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلی
تنهام». يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من
قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه
ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند
كشيدم و زيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.
من هم خيلي تنهام».
حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلی
خوشحالم و چيزی که بيشتر خوشحالم می کنه اينه که
نمی دونه من هنوز هم خيلي تنهام ...
باید غزل میگفتم اما درد نگذاشت
بادی که بوی زخم می آورد نگذاشت
باید غزل میگفتم اما درد نگذاشت
دل درد و سر درد و سه نقطه درد نگذاشت
در کنگره من حتما اول می شدم حیف
آن داور نالوتی نامرد نگذاشت
می خواستم در کوچه حالش را بگیرم
فوری ننه باباش را آورد، نگذاشت
می گفت تو مو را به موز تشبیه کردی
آن دختر چشم آبی مو زرد نگذاشت
امروز کنسل شد قرارم با نگارم
دلشوره های طرح زوج و فرد نگذاشت
دیگر قراری با من بیچاره حتی
درایستگاه مترو ( ورد آورد ) نگذاشت
باید مدیر حوزه یا ارشاد بودم
نه مثل یک بیکاره ولگرد...نگذاشت
نگذاشت تا من نیز پشت میز باشم
نگذاشت این جسم سپید این گرد نگذاشت
مي تونه يادت بياد اول اون آشناييمون
داشتن اون حس خوب و خداييمون
هربار دلم عاشق مي شد عاشق اون كلام تو
پر مي كشيد به آسمون وقتي مي شنيد سلامتو
دلدادگيم هربار به تو بيشتر مي شد
انگار ولي چشاي تو هربار ز من دورتر مي شد
يادت مي ياد تموم شدش تموم شادياي من
رفتي و جا گذاشتي حسرت و براي اين خسته بدن
هرچند دلم شكسته بود ولي بازم تو رو مي خواست
نمي دوني كه رفتنت چه غصه رو جا گذاشت
تا اينكه چند سالي گذشت و ديدمت
مهرت بازم به دل نشت،بخشيدمت
ولي ديگه براي من اون يار قبلي نبودي
هموني كه اون قديما قلبمو از من ربودي
لياقت عاشقي رو تو قلب من نمي ديدي
حتي واسم ستاره اي از آسمون نمي چيدي
ديگه نبود تو ذهن تو از من حتي خاطره اي
اما بازم عاشقتم ، عاشق اين دلدادگي
تموم آرزوم شده ديدن اون ناز چشات
خسته شدم از اين دوري بيا تا بشم فدات
مي خوام بگم كه دوستي رو من با تو احساس ميكنم
دوست دارم عاشقي رو كنار تو آغار بكنم
بازم مي گم دوست دارم ، دوست دارم عاشقونه
راستش مي شه بهت بگم يه چيزيو بي بهونه
اجازه هست خيال كنم كه تو فقط مال مني
خيال كنم با رفتنت دل منو نمي شكني
رفتن تو براي من فقط باشه يه افسانه
دوست داشتن و ما حس كنيم كنار هم عاشقانه
كنار تو من حس كنم عاشقي روتو هر نفس
بهت بگم دوست دارم ، عاشقتم همينو بس
یادت هست روزی که برای نخستین بار یکدیگر را دیدیم ،
تو گفتی نخستین عشق من هستی و من گفتم
که تو آخرین عشق من خواهی بود
هر دو راست می گفتیم زیرا تو عشق مرا نخستین عشق خوددانستی
ولی من آخرین عشق خود
هر دو همدیگر را دوست می داشتیم و فکر میکردیم که ما فقط برای هم
آفریده شده ایم و تا ابد نیز با هم خواهیم بود
ولی افسوس که تو زد و این عهد را فراموش کردی و در آخرین نامه ات نوشتی
مگر ممکن است تا ابد قلبم فقط به یک نفر بیندیشد
آیا باید این زیباییها را فقط به خاطر یک عشق نادیده گرفت نه این برایم مهم
نیست و من گل خود را دوست دارم ولی به گلبرگ ها هم علاقه مندم
من گل خود را می بویم اما دیگر گل ها را هم دوست دارم
این غروب بی صدا رو تو به قلب من سپردی
ساده جون دادی به رویام ، ساده آرامشو بردی
چه کنم که بی تو حتی یه ستاره هم ندارم
چه کنم که در نبودت مثل آسمون می بارم
چه کنم که بی اراده خوابو از چشام ربودی
ندونستی که دلیل بی قراریام تو بودی
توی غربت نگاهم ، رنگ حسرتو ندیدی
توی ظلمت سکوتم ، گریه هامو نشنیدی
حالا من موندم و بهت و یه بغل حرف نگفته
من و این بغض نفس گیر توی حنجره نهفته
خالی می شم از ترانه ، واژه واژه جون می بازم
آب می شه شمع وجودم ، با نبودنت می سازم
بعد تو شوق نگاهم تو غبار جاده خشکید
رفتی و راز دلم رو تا ابد کسی نفهمید
به وسعت یک دنیایی ، به پاکی دریایی ، مثل کوه استواری و مثل عقاب پرغرور!
ای پدر تو سرچشمه خوبی هایی ، امید فرداهایی ، لایق بهترینهایی!
مثل سد محکم ، مثل گل بی ریا و مثل مهتاب پرنوری!
مانند تو کسی دلسوز من نیست و هوای مرا ندارد!
تو نباشی زندگی بی معناست ، بی فرداست!
تو نباشی زندگی سرد سرد است ، معنای واقعی زندگی تویی و محبتهایت سرچشمه تمام خوبی هاست!
ای پدر به وجودت افتخار میکنم و با تو می توانم به قله افتخار و سربلندی برسم!
در میان همه بهترینی ، تو برایم عزیزترینی!
ای پدرم تو به بزرگی کوه هایی ، به درخشندگی ستاره هایی ، به وسعت دشت عشق و به طراوت بارانی !
تو که باشی بدون هیچ ترسی از حادثه ها میگذرم ، با گرمی وجودت در شعله های آتش غم و غصه های زندگی می ایستم و با غرور نام مقدس تو را فریاد میزنم !
بدون تو، این قلب بی طاقت در این خانه ، بی بهانه ، بهانه تو را میگیرد!
با حضورت آرامش را با خود بهمراه می آوری و زندگی ام با حضورت پر از شور و شوق است!
به تو و وجودت در زندگی ام نیاز دارم ، با تو سختی های زندگی برایم چه آسان است و شبهای پرستاره برایم بی پایان است!
همیشه و در همه لحظه ها با حضورت در کنارم قلبم را آرام آرام کردی ، بدان و باور داشته باش لحظه ای که در تو کنارمی بهترین لحظه های زندگی ام است!
امروز روز پدر است ، روزی که همه به وجود پدر در دنیا افتخار میکنند و ارزش او را بیشتر از هر زمانی می دانند!

خداي مهربانم ، خداي خوبم شکر، شکر ، شکر .... به آنچه دادي و ندادي شکر .
خدايا راضي ام کن به آنچه به من دادي و به آنچه از من گرفتي .
خدايا تو را شکر ميگويم که نگاه مهربانت را به من دوخته اي .
خداي من ، خداي خوبم ، خداي مهربانم .....
ميدانم اشتباه کرده ام.
ميدانم راه خطا رفته ام.
ميدانم ازتو دور شده ام.
ميدانم نافرماني ات کرده ام.
ميدانم ناراحتت نموده ام.
مرا ببخش . ببخش . ببخش .....
ميدانم اين حال و روزم نتيجه اشتباهات من است .
ميدانم غصه امروزم نتيجه خطاهاي ديروز من است .
اما ..
اي کريم خطا بخش ...
اي مهربان ، راضي ام کن ، راضي ام کن به آنچه تو مي پسندي .
الهي قلبم را پر کن از مهرت .
الهي قلبم را از عشقهاي پوچ خالي کن .
الهي قلبم را از بدي پاک کن .
تا بدانم هر چه تو بر من مي پسندي خير من است .
تا بدانم هيچ از خود ندارم.
تا بدانم آمدنم براي رفتن است .
تا بدانم بودنم براي ماندن نيست .
تا بدانم زندگي دنيا براي رسيدن به خواسته هاي دل من نيست .
تا بدانم آمده ام که تو را بجويم .
آمده ام تا به تو برسم .
آمده ام تا تو از من زميني، مني آسماني بسازي .
آمده ام تا خواسته هايم را بر خواسته هايت تطبيق دهم .
آمده ام گل وجودم با سختي هاي زمانه ورز داده شود .
آمده ام تا آب رحمتت گل وجودم را نرم کند .
آمده ام تا گل وجودم در کوره مشکلات پخته شود .
آمده ام تا چون آينه اي صيقل داده شوم .
آمده ام تا جلوه گر جمال زيبايت باشم .
آه ....... آه ....... آه .......
افسوس ..... افسوس .... افسوس ....
سختي را مي چشم اما باور ندارم که براي آزموده شدن است .
غم را تحمل ميکنم اما باور ندارم براي صيقلي شدن است .
خدايا ...آرامم کن با يادت .
خدايا... نوراني ام کن با نامت .
خدايا....پاکم کن با غفرانت .
خدايا... عاشقم کن به رويت .
خدايا... روشنم کن به علمت .
خدايا... من از تو، تو را ميخواهم ...
خدايا آنکه تو را دارد چه ندارد؟
و آنکه تو را ندارد چه دارد ؟
هر چه غير توست قلبم را تنگ کرده است . غير خود را از دلم ببر .
خدايا خودم را از دلم ببر...
تا اين خود هست ، تو نيستي .
تا اين خود هست ، هيچ نوري نيست .
تا اين خود هست ، اميدي نيست .
تا اين خود هست ، وصلي نيست .
خدايا خودم را از خودم جدا کن و به خودت برسان .
خدايا منيت را از من بگير .
خدايا خودخواهي را از من جدا کن .
خدايا خودخواهي بالهاي پروازم را بسته است .
خدايا خداخواهي را به من ببخش .
تا به سويت پرواز کنم ....
صدایم کن ، که صدایت آرامش وجود من است!
نگاهم کن ، که درون چشمانت برایم طلوع یک دنیا عشق و محبت است!
دعایم کن ، که دعای تو تضمین فرداهای زیبای با تو بودن است !
نوازشم کن ، که دستان پر مهرت گرمی گونه های سرد و خیسم است !
باورم کن ، که با باور تو من عاشقترینم!
اشکهایم را پاک کن ، حالا نگاهم کن ، کمی با من درد دل کن ، مرا آرام کن !
بگذار سرم را بر روی شانه هایت بگذارم ، بگذار دستانت را بفشارم ، بگذارم بگویم چقدر دوستت دارم ، مرا باور کن !
با آن چشمهای زیبایت نگاهم کن ای عشق من ، نگاه تو مرا دیوانه تر میکند!
نگاه زیبایت را باور دارم ، زیرا درون آن یک دنیا محبت میبینم !
نگاهت را باور دارم زیرا در نگاهت معنای واقعی عشق را می بینم و کلمه دوستت دارم را میخوانم و با تمام وجود حس میکنم که چقدر مرا دوست داری !
با نگاه عاشقانه ات نام مرا صدا میکنی و میگویی که تنها مرا داری !
با نگاه عاشقانه ات راز دلت را میدانم و میگویم که محرم رازهایت هستم نگاهم کن که نگاهت مرا به این باور می رساند که ما هر دو یک عاشق واقعی هستیم!
با نگاه درون چشمهای زیبایت راز دلت را میخوانم و این را میدانم که تو بهترینی! تو همانی هستی که لایق منی !
نگاهم کن ، با نگاهت صدایم کن، با صدایت آرامم کن !
نگاهم کن ای عشق تا با نگاه به آن نگاه عاشقانه ات احساس خوشبختی کنم!
کاش در کنارم بودی ، کاش میتوانستم تو را در آغوشم بگیرم و نوازش کنم....
باورم نمیشود که از من اینهمه دور هستی و فاصله بین من و تو بیداد میکند....
کاش می توانستم دستانت را بگیرم و با تو به اوج خوشبختی بروم....
کاش میتوانستم بوسه ای بر گونه مهربانت بزنم.... ای کاش ، کاش ، کاش...
دلم بدجور هوای تو را کرده هست عزیزم... دلم بدجور در حسرت دیدار تو هست ای بهترینم....
باورم نمیشود ، این همه فاصله در بین من و تو غوغا میکندو دریای غم و دلتنگی در قلبهایمان طوفان به پا میکند ، امواج تنهایی مثل خنجر در قلبهایمان مینشیند ....
و ای کاش در کنارم بودی ... کاش بودی و دلم را از امید و آرزوهای انباشته شده خالی میکردی....
باورم نمیشد ، سخت است باور کردنش ، با نبودنت در کنارم گویا در این دنیا تنهای تنهایم .... بی کس ، بی نفس ، میروم با همان پاهای خسته ، در جاده ای که به آن سوی غروب خورشید ختم شده است....
کاش که تو در کنارم بودی....آنگاه دیگر هیچ آرزویی از خدای خویش نداشتم....
سخت است ولی باید نشست در گوشه ای و گریست و انتظار کشید تا تو به سوی من بیایی...
و ای کاش تو در کنارم بودی ، باورم نمیشود رفته ای و بار سفر را بسته ای ، دلم بدجور برای تو تنگ است ... باورم نمیشود که رفته ای....
زمستان سرد را با تو همانند بهار به سر کردم ٬ در آتش عشق تو سوختم و با درد دوري تو ساختم...
با شادي تو شاد بودم ....
لبخند تو آرزوي من و گريه تو عزاي من بود....
چه شبهايي بود که چشمان خيسم را به خاطرت سرزنش کردم.....!
آن لحظه که تو در زير باران به ياد من قدم ميزدي در اين سو من لحظه غروب خورشيد به يادت اشک ميريختم...
گفتم حرف دلت را بگو به من ؟
گفتي حرف دلم را بارها برايت تکرار کرده ام!
گفتم دلم ميخواهد باز برايم تکرار کني!
چيزي نگفتي و سکوت تلخي کردي!
آري از سکوتت فهميدم حرف دلت را!
حرف دلت اين بود که فراموشت کنم........
اين بود که ديگر مرا دوست نميداري....!
سکوتي که ميگفت اين دوري و اين فاصله قلب مرا از توسرد کرده است و ديگر هيچ عشقي نسبت به تو ندارم...!
خسته شده ام ٬ مرا رها کن و بگذار خودم باشم....
سکوت آخرت ٬ يک سکوت تلخ و پر از غم بود ....
سکوت آخرت تنها يک بغض غريب در گلويم نشاند ٬ بغضي که هيچگاه تبديل به اشک نشد!
چشمانم ميدانستند که ديگر اشک ريختن بي فايده است ......
چشمانم ديگر آن اشکها را لايق آن قلب بي وفايت نميدانستند!
اي بي وفا چقدر دلم براي تو تنگ ميشد و به خاطر دوري از تو اشک ميريختم!
اي بي وفا چه شبهايي بود که با چشماني خيس به خواب ميرفتم!
اي بي وفا اين رسمش نبود ٬ چقدر لحظه شماري ميکردم که لحظه ديدار با تو فرا رسد تا بتوانم دوباره دستان گرمت را در دست بگيرم!
اي بي وفا چقدر دستانم را به سوي خداي خويش بردم و تو را دعا ميکردم ....
التماس ميکردم ٬ با گريه و زاري التماسش ميکردم تا تو را به من برساند!
اين شعار نيست ، ولي اي عشق من باور کن که بدون تو حتي يک لحظه نيز نميتوانم نفس بکشم و زندگي کنم....
اي عشق من زندگي بدون تو برايم هيچ مفهومي ندارد ، زندگي برايم بي تو ديگر به معناي زنده بودن نيست به معناي مرگ است...
اين حرفهايم احساسي نيست ، اين کلام قلبي من است آري عزيزم بدون تو هرگز!
بدون تو ، زندگي نيز بدون من است ، و ديگر هيچ نامي از من در اين دنيا نيست!
عزيزم اينها شعار نيست ، اينها شعر و کلمات عاشقانه نيست! اينها همه يک حقيقت است...
حقيقتي که سالها به آن انديشيده ام تا به آن پي برده ام...
با اينکه حقيقت تلخي است ، اما چاره اي جز باور آن نيست!
باور کردنش سخت است ، اما امتحان آن مجاني است....
عزيزم بدون تو هرگز! هرگز راهي براي زنده ماندن نيست!
تو نفس مني ، تو هواي بودن مني ، تو اميد مني ....
گر نفسي و هوايي در اين دنيا برايم نباشد ديگر اميدي براي زندگي نيست!
عزيزم اين شعار نيست ، اين تنها راهي است که براي زنده بودنم در اين دنيا مانده است.....
راهي که تو باشي ، عشق و محبت تو باشد که با هواي انها زنده بمانم....
راهي که تنها تو همسفر آن باشي ، و تا پايان جاده دستانت را از دستان من رها نکني!
با بودن تو زنده خواهم بود ، و با تو نيز از اين دنيا خواهم رفت....
عزيزم اين شعار عاشقي نيست ، اين قصه و افسانه نيست ، اين کلام حقيقت تلخ قلب عاشقم هست : بدون تو ديگر مجالي براي زندگي نيست!

هيچگاه لحظه جداييمان را حتي در خواب نيز نديدم!
زندگي را بدون تو يک کاووس ميديدم .... آنقدر تو را دوست ميداشتم که قلبم هيچ احساسي به جز تو نسبت به هيچکس و هيچ چيز نداشت....
دنيا را با تو زيبا ميديدم و هر شب اگر از دلتنگي خوابي به اين چشمهاي خسته و گريانم مي آمد ، به شوق ديدار با تو به خواب ميرفتم....
تو رفتي ، اما عشق در قلب من همچنان زنده است و قلب مرا مي سوزاند!
هنوز هم يک مجنونم و منتظر تو هستم!
اين رسمش نبود! محبت و وفا را از تو آموخته بودم ، معناي عشق را تو به من ياد دادي ، اما اينک از ديد تو ديگرعشقي وجود ندارد!
سخت است وداع با کسي که لحظه به لحظه به ياد او بودي و تمام زندگي تو بود!
به خدا اين رسمش نبود قلبي که ديوانه وار تو را دوست ميداشت را بشکني!
دلت از سنگ نيز سنگتر است!
اي تنها بهانه براي زنده بودنم ، حالا ديگر بهانه اي براي زنده ماندن ندارم!
به چه عشق و اميدي زندگي کنم؟ خوشبختي؟ موفقيت؟
خوشبختي را با تو ميديدم و موفقيتم در گرو عشق تو بود!
تا اشک ميريزم به من ميگويي بچه اي و تا ابراز علاقه اي کنم به من ميخندي و هيچ احساسي نسبت به من و اشکهايم نداري!
تمام متنهايم در اين دفتر عشق را همه از بي وفايي هاي تو نوشته ام و همه صفحات اين دفتر پر از غم و دلتنگي هاي من است.....
دفتر عشقي که اينک يک دفتر پر از غم است.
دفتر غمم را باز ميکنم و زين پس تنها از غم ها و تنهايي و بي وفايي هاي تو مي نويسم..... پس بخوان اي مخاطب ، بخوان و درد مرا بفهم!
او که بايد دردم را بفهمد دلش سنگ است و يک ذره احساس محبت و عشق در وجودش نيست .... او که بايد بخواند نمي فهمد عشق چيست، شکستن يک
قلب چه درديست!
مي دانم كه با رفتن پاييز سپيدي مي آيد، ترنم دلپذير عشق مي آيد، قدم زدنهاي عاشقانه روي زمين برفي در تنهايي غريبانه اش مي آيد، اما اين را هم مي دانم كه بهار نخواهد آمد. تا، روز آخر زمستان را نبينيم بهار را ايمان نخواهم آورد و مطمئن باش تا روز آخر زمستان فرسنگها فاصله است.مي خواهم اعتراف كنم. اعترافهاي عاشقانه ام را اعتراف كنم
حال كه ديگر نخواهمت ديد و چشمم به چشمهاي هميشه منتظرت نخواهد افتاد، توان نوشتن اعترافهاي فروخروده ام را مي يابم
به ترم آخر نرسيده رفتني شدم.
ديگر نمي توانم بنويسم
آخرين نوشته ام هم درباره تو بود. تويي كه طنين صدايت ونوازش دستهايت، سنگيني خاك را كنار خواهد زد و آرامش را برايم به ارمغان آوردتحمل اين زندگي رو ندارم. از خودم بدم مي آيد.
بس است شايد خاطرات بيادماندني گذشته آرامم كند
تنهايم نگذار
و آن آتش سوزي وحشتناك بود كه او را برد و او ناباورانه رفتنش را خود رقم زد و ناله و شيون بود كه سكوت را شكست او ديگر نيست كه ببيند اعترافات عاشقانه ام با نام زيباي او آغاز شده است
او نيست كه وقتي مرا از دور مي بيند وانمود كند كه مرا نديده واو هيچگاه بهار را ايمان نياورد
حالا که آمدي و مرا عاشق خودت کردي آب سرد بر روي اين قلب آتشين من نريز!
با رفتنت مرا وسوسه نکن که خود را از دنيا رها کنم....
حالا که آمدي و اينهمه قول و قرار دادي بيا و تا آخرين لحظه با من باش....
بيا و مرا پشيمان از اين عاشق شدن نکن ....
تنهاي تنها بودم ، اينک که با تو هستم دلم ميخواد تا آخرين لحظه نفسهايم
با تو باشم و ديگر به سوي تنهايي ها بازنگردم....
نمي دانم چرا اينهمه تو را دوست مي دارم و لحظه به لحظه دلم
برايت تنگ مي شود! تنها مي دانم احساس ميکنم اينک يک ديوانه ام!
ديوانه اي که شب ها با ياد تو و از دلتنگي تو با چشمهاي خيس
مي خوابد و روزها نيز لحظه به لحظه به ياد تو هست و فکرش از ياد تو بيرون نمي رود!
حالا که آمدي و عاشقم کردي ، قلبم را نشکن و چشمهايم را خيس نکن!
حالا که آمدي ، مرا تنها نگذار و قلب مرا دوباره در به در اين دنياي بي محبت نکن!
تو اولين و آخرين عشق مني عزيزم ، چگونه تو را فراموش کنم اي تو
که مرا از گرداب تنهايي و نا اميدي نجات دادي و به زندگي سرد
و بي روح من جان تازه اي دادي!
مثل خزاني بودم که با آمدنت تبديل به بهار سبز عاشقي شدم، مثل پرنده اي
در قفس بودم که تو آمدي و مرا در آسمان آبي وجودت رها کردي!
مثل کويري بودم که آرزوي يک قطره باران محبت را مي کشيدم ، تو آمدي
و مرا از عشق و محبت خودت سيراب کردي عزيزم....
اينک که آمدي و مرا عاشق خودت کردي رهايم نکن، مرا تنها نگذار و
به آنهمه قول و قرار وفادار باش ! تو ديگر با ما بي وفايي نکن
که ديگر صبر و طاقتمان به آخر رسيده است!
تو يکي بيا و از ته دل با ما يار باش.....
نمي توانم فراموشت کنم اي تو که مرا ديوانه کردي ، مرا در اين دنياي
عاشقي در به در نکن ، فراموشم نکن و با من باش ، و تا ابد مرا دوست داشته باش....
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم ، اگر مي دانستي
که چشمهاي بي گناه من شب و روز براي تو خيس است و از دلتنگي
تو مي بارد ، اگر مي دانستي تنها آرزويم به تو رسيدن است ، هيچگاه مرا
با اين عشقت نمي سوزاندي!
عشقم برای تو ، احساسم برای تو ، زندگی ام برای تو ، من هیچ نمیخواهم!
با قلب و احساس من بازی کن ، این قلب سرگرمی تو....
تو شاد باش ، من میسوزم ، تو بی خیال باش ، من میسازم....
در راه عشق تو مثل آتش سوختم و اینک نیز تنها خاکسترم بر جا مانده است....
خاکستری که تنها با باد محبت و عشق تو دوباره شعله ور خواهد شد....
در راه عشق تو چه سختی هایی کشیدم ، چه شکنجه هایی دیدم ،چه غم و غصه هایی چشیدم ، و چه اشکهایی که نگو برای تو ریختم ، غرورم را شکستم و از همه گناههایت گذشتم ، همه اینها فدای آن قلب بی وفای تو....
از آن سو تو از عشق سرد شدی ، از این سو من در عشق تو میسوختم از آن سو تو بیخیال این دل عاشق من بودی ، از این سو من لحظه به لحظه به یاد تو و دلتنگ تو بودم .........
این دل من برای توست هر چه میخواهی آن را بشکن ، بشکن تا من نیز همچنان بسوزم ... سوختن در اتش عشق تو به من گرمای یک زندگی پر از امید را میدهد....
تو در آن سو در آسمان به ستاره هایی که چشمک میزنند نگاه کن من نیزدر این سو با حسرت به تو نگاه می اندازم و در حسرت آن روزهایی مینشینم که در کنار هم بودیم ، عاشق هم بودیم ، و هیچکس مثل ما همدیگر را دوست نمیداشت!
عزیزم تو با آرامش زندگی کن تا من نیز با آرامش تو عاشقانه زندگی کنم....
اگر با شکستن این دل من ، دیدن ان لحظه که در عشق تو میسوزم و
با عشقت میسازم تو را آرام میشوی ، حرفی نیست دلم را بشکن و با آن بازی کن .....
زيباست اين زندگي با تو ، فقط با تو !
زيباست لحظه هاي عاشقي ، با تو ، تنها در کنار تو!
زيباست لحظه غروب ، با تو ، فقط به ياد تو!
آن لحظه که با تو هستم ، بهترين لحظه زندگي ام است که دلم نميخواهد آن لحظه بگذرد!
دلم ميخواهد آن لحظه که در کنار تو هستم هيچگاه به پايان نرسد!
زيباست اين زندگي در کنار تو ، فقط با عشق تو!
زيباست لحظه اي که در زير باران قدم ميزنم ، يا با تو و يا به ياد تو!
اين زندگي زيباتر از گذشته ميگذرد چون با تو و عاشق تو هستم!
اين لحظه ها عاشقانه تر از هميشه ميگذرد ، چون با تو و به ياد تو هستم!
خوشبخت است اين قلب عاشق من ، چون تنها تو را دوست دارد!
تنها تو را ، فقط تو را ، با تو مي ماند ، عاشقانه مي ماند و هيچگاه تو را تنها نميگذارد!
ميگويم دوستت دارم چون لايق اين دوست داشتني ، فقط تو لايق اين عشق بي پايان مني!
مي گويم با تو مي مانم ، عاشقتر از هميشه ،
فقط با تو ، چون تنها تو سرپناه اين قلب عاشق مني !
عشق من و تو ماندگار است ، تا ابد ، براي هميشه ، فقط با هم ، تنها در کنار هم!
زيباست کلام عشق ، شيرين است لحظه هاي با تو بودن ، فقط با تو ، و آن قلب مهربان تو!
عشق من و تو براي هميشه در خاطره ها و يادها مي ماند ، يک عشق ابدي و بي پايان!
لبخند عشق هميشه بر لبان من جاريست ، فقط با تو ، و به عشق تو!


